عنـــاوین 21 پست آخــر


۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ توسط Admin
واژگان کلیدی:

دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند.مردها را از خانه بيرون کرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی اين طرف و آن طرف بدوند.
داد و بی داد بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آيد-سروصدای ظرف هايی که جابه جا می کردند-و برو بيای زن های همسايه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته ای سکينه ، کلفت خانه-که ديگران هيچ امتيازی بر او نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای که در آن بعدازظهراز همه فضای حياط برمی خاست، به ياد تمام اهل محل می آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری . چون ايام فاطميه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهای کوتاه و آستين های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.يک پايش توی آشپزخانه بود که از کف حياط پنج پله می رفت و يک پايش توی اتاق زاويه و انبار و يک پايش پای سماور .بااين که همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور ظرف ها کرده بود و رقيه اش راکه کوچک تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم مامور آشپزخانه بود، با همه اين دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.
اين بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشيد؛ نفس زنان به هم کس فرمان می داد؛با تازه واردها تعارف می کرد؛بچه ها را می ترساند که شيطنت نکنند؛دعا و نفرين می کرد؛به پاتيل سمنو سر می کشيد:


ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی: , ,

 پیش گفتار: این داستان از نوشته های خانم رولینگ نمی باشد و نویسنده آن ایرانی و داستان مستقل از مجموعه داستان های هری پاتر است.

از نيمه شب گذشته بود. هري احساس ميکرد يک ليوان آب به او کمک خواهد کرد. در را باز کرد تا به آشپزخانه رود .سعي کرد در را آهسته ببندد تا دورسلي ها را بيدار نکند.

تاريکي راه پله ها را فرا گرفته بود برخلاف انتظارش صداي خورخور دادلي به گوش نمي رسيد. از پايين صدايي به گوش ميرسيد .

وقتي به پايين پله ها رسيد احساس کرد حالش بهتر شده ولي اين چيزي نبود که او را مبهوت کرده بود. واقعيت اين بود که اينجا پايين پله ها جايي که انتظار داشت سالن پذيرايي را ببيند اصلا منزل دورسلي ها نبود!

ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی:

برادر بزرگتر صبح وقتي مي‌خواست سر كارش برود گفت كه بايد امشب مستأجران را دعوت بكنيم و به رسم قديم و هميشگي به آنها شام بدهيم، چون علاوه بر اينكه شب يلدا شبي تاريخي است، اين خود بهانه‌اي است براي اينكه باز هم دور هم جمع بشويم. برادر وسطي نه موافقت كرد و نه مخالفت و اين عمل كه دليل موافقت ضمني بود برادر كوچكتر را برآشفت: عينك ذره بيني‌اش را با دست نگاه داشت كه نيفتد و پرخاش‌كنان گفت:

- پس تكليف درس هاي من چه مي شود؟ هرشب كه همين بساط است! فقط دنبال بهانه‌اي مي‌گرديد كه اين وضع را جور كنيد. اول شب بحث سياسي مي فرمائيد، به جهنم، مي گوييم بگذار هر چه مي‌خواهند فرياد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا مي كشد، باز هم مي گويم به جهنم؛ آن وقت آقاي مهاجر كه دلشان از خدا مي‌خواهد پايين مي آيند و صلحتان مي دهند. خيلي خوب! تازه اول معركه است: آقاي بهروز خان با آن صداي نكره‌شان مثنوي مي خوانند و جناب عالي هم… با دهانتان تار مي‌زنيد؛ مادر بيچاره‌مان خوابش مي‌برد و بنده… بنده هم سر يك مسأله، يك مسأله‌ي دو مجهولي ساده، سر يك موضوع جزئي مثل خر در گل مي‌مانم.


ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی:

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.


ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی:

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.

آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.


ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی:

آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.

ادامه مطلب »

۱۵ دی ۱۳۸۶ توسط Admin
واژگان کلیدی:

یحیی یازده سال داشت و اولین روزی بود که می‌خواست روزنامه دیلی‌نیوز بفروشد. در اداره روزنامه متصدی تحویل روزنامه ها و چند تا بچه همسال خودش که آنها هم روزنامه می‌فروختند چند بار اسم دیلی نیوز را برایش تلفظ کردند و او هم فوری آن را یاد گرفت و به نظرش آن اسم به شکل یک دیزی آمد. چند بار صحیح و بی زحمت پشت سر هم پیش خودش گفت: دیلی‌نیوز ! دیلی‌نیوز! و از اداره روزنامه بیرون آمد.

به کوچه که رسید شروع کرد به دویدن. فریاد می‌زد: دیلی نیوز! دیلی‌نیوز. به هیچ کس توجه نداشت فقط سرگرم کار خودش بود هر قدر آن اسم را زیاد تر تکرار می‌کرد و مردم از او روزنامه می خریدند بیشتر از خودش خوشش می‌آمد و تا چند شماره هم که فروخت هنوز آن اسم یادش بود. اما همین که بقیه پول خرد یک پنج ریالی را تحویل آقایی داد و دهشاهی کسر آورد و آن آقا هم آن دهشاهی را به او بخشید و رفت و او هم ذوق کرد دیگر هرچه فکر کرد اسم روزنامه یادش نیامد. آن را کاملا فراموش کرده بود.


ادامه مطلب »

۱۷ آذر ۱۳۸۶ توسط Admin

بسادگی می توان گفت که برقراری رابطه جنسی وسیله ای برای بقای نسل جانداران است اما برخی از این روابط الزاما منجر به زاد و ولد نمی شوند!

برخی از حیوانات مانند انسانهایی که مایل به داشتن رابطه ای عاشقانه با همجنس خود هستند -در خود حس همجنسگرایی دارند و آن را تجربه می کنند .
شگفت اینکه واکنش های طرفهای مقابلشان نیز غالبا مثبت است . پژوهشها نشان می دهند که حس همجنسگرایی در میان پستانداران بیشتر از دیگر انواع حیوانات است .
رابطه همجنسگرایانه در چهار صد گونه از جانوران دیده شده است . دیدن این رفتار در برخی از حیوانات ممکن است شما را شگفت زده کند .

ادامه مطلب »

۱۷ آذر ۱۳۸۶ توسط Admin

برخی از جانوران دریایی نه “ماهی” بلکه “پستاندار” هستند .
این پستانداران که در میانشان نهنگ ها و دلفین ها از همه معروفتر هستند عمدتا ماهی خوارند .
اما گونه ای از نهنگ ها وجود دارند که غذای مورد علاقه شان باز نه ماهی بلکه حیوانات پستانداری هستند که در سواحل زندگی می کنند . به این نوع نهنگ ها ” نهنگ قاتل” می گویند .


ادامه مطلب »

۱ آبان ۱۳۸۶ توسط Admin

زنان بدون مردان اثری از شهرنوش پارسی پور که متن کامل رمان را می توانید بصورت فایل PDF مطالعه بفرمائید.

این اثر را در ۵۶ صفحه با حجم ۴۳۷کیلوبایت از اینجا دریافت کنید: رمان زنان بدون مردان اثر شهرنوش پارسی پور